تبليغاتX
بهای حقیقت
زندگی همواره یک انتخاب است.  اینکه چگونه باشیم و چگونه زندگی کنیم به انتخاب خودمان برمی گردد. اگه شادی ، عشق ، پاکی ، خوبی ، راستی و ... را انتخاب کنیم شاد ، عاشق، پاک ، خوب و... زندگی خواهیم کرد.

شاد و عاشق و خوب باشید.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 10:25  توسط مهتاب  | 

شاید امروز آخرین روز شنبه مجردی باشد. ۳۰ سال زمان کمی نیست. به اندازه ۳۰ سال شنبه های هفته مجردی زندگی کرده ام. گاه شاد گاه غمگین گاه متفکر گاه پریشان گاه پر احساس........

تجرد انسان تا آخر عمر با انسان باقی می ماند. چون روح آدمی مجرد است. فقط جایگاه دنیوی انسان تغییر می کند که آن هم صدالبته مهم و در سرنوشت انسان مؤثر است.

از خداوند متعال می خواهم همیشه و همه جا و در هرشرایطی محافظ من و روح و جانم باشه. آمین

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 21:42  توسط مهتاب  | 

ياد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند. 2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند . 3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود . 4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم .

خواهش می کنم از دوستان که برای این پست حتما نظر بدهند. ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 23:58  توسط مهتاب  | 

یکی از بزرگترین تفاوتهاش اینه که اگه تا الان برای خودت زندگی می کردی از این به بعد باید به خواست و میل یکی دیگه زندگی کنی!!!!!!!!!!

باید کلی از کارهایی که انجام میدادی و دوست نداره کنار بذاری. کلی کار جدید را هم که بلد نیستی و دوست داره یاد بگیری!!!!!!!!!!!!!!

کلی از رفتارها و افکار و تمایلاتت تغییر می کنند. چون طوری خودت را با زندگی وفق می دهی که اون دوست داشته باشه و خوشش بیاد!!!!!!!!!!!!

اصلا شاید بشی یه آدم دیگه. شاید دوستانت بهت بگن چقدر عوض شده ای؟؟! ولی تو ناخودآگاه تغییر کرده ای. ولی با این حال دوست داری که دوستانت هنوز دوستت داشته باشند. حتی اگه تو همون آدم قبلی نباشی!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 21:58  توسط مهتاب  | 

عزیزان

انتهای جاده عشق می رسه به یکی شدن!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 12:55  توسط مهتاب  | 

دوستان عزیز ! هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط دیدم کسی تحویلم نمی گیره گفتم یک کاری کنم بهم توجه بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:21  توسط مهتاب  | 

هرکسی یک روزی میاد ، یک روزی می ره. مهم نیست چقدر موندنمون طول بکشه. مهم اینه که وقتی می رویم حس کنیم خیلی بوده ایم. خیلی زندگی کرده ایم. کلی کار خوب انجام داده ایم. کلی از بودن با اطرافیانمان لذت برده ایم. کلی مفید بوده ایم. مهم اینه که وقتی می رویم از بودن خودمن راضی بوده باشیم. خوشحال باشیم از زندگی ای که داشته ایم. از کارهایی که کرده ایم. دوستان، عرض و طول زندگیتان گسترده باد. در پناه حق.

.

.

خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 14:8  توسط مهتاب  | 

اولین روزی که شروع به درست کردن و نوشتن این وبلاگ کردم، تنها انگیزه ای که از این کار داشتم این بود که با نوشتن احساساتم می تونستم آروم بشوم. در واقع این وبلاگ برای من، تسکینی بود بر دردها و ناراحتی هام. به همین خاطر است که احساس وابستگی و تعلق خاطر زیادی بهش دارم. این وبلاگ، با اینکه فقط یک فضا و صفحه مجازی است ولی برای من مثل یک سنگ صبور بوده. جایی بوده که هر وقت دلم از چیزی می گرفت یا از چیزی ناراحت و غمگین می شدم یا سختی روزگار برام طاقت فرسا می شد، بهش پناه می آوردم. و چه پناهگاه خوبی! پناهگاهی که وقتی حرفهام را توش می نوشتم کلی از بار و سنگینی فشارها و سختی هام کم می شد. انگار مرهمی بر زخم هام بود. انگار دستان نوازشگری داشت که روحم را نوازش می کرد و من آرام می شدم. بارها و بارها دوتایی باهم، بهم زل می زدیم و اشک چشمانم در مقابلش جاری می شد. بدون آنکه کسی ببیند یا کسی بفهمد! ( الان هم اشک در چشمانم حلقه زد). چه دوستان زیادی که توسط این وبلاگ پیدا کردم و چقدر زیاد توانستم با دوستان خوبم ارتباط داشته باشم. آنها از حال من بپرسند و من از حال آنها! چقدر زیاد نظرات دوستانم آرام بخش جسم و جانم شدند! زمانهایی که شاید فقط یک خط نوشته آنها تمام ناراحتی های ذهنی و دغدغه های فکری ام را از بین می برد! و چه زمان های بسیاری که شاد بودم و می توانستم شادی ام را با دیگران تقسیم کنم! می توانستم با خدا حرف بزنم و درد دل کنم. شادی و غمم را بدون هیچ ترس و مانعی ابراز کنم. و حالا! و حالا من چقدر تغییر کرده ام. و چقدر وبلاگم، این سنگ صبور مجازی! این دوست بی صدا ولی صمیمی و رازدار، به من کمک کرد. بی انصافی است اگه نخوام ازش صمیمیانه تشکر کنم . وبلاگ عزیزم، خیلی دوستت دارم. اگه روزی به دلایلی مجبور شدم دیگه بهت سر نزنم ، مطمئن باش هیچ وقت فراموشت نمی کنم و همیشه در یادم می مانی............

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 13:30  توسط مهتاب  | 

فاصله بین غم و شادی به اندازه  یک پلک زدن است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 7:40  توسط مهتاب  | 

معبودا! تو را سپاس می گویم که آنقدر به من زندگی بخشیدی تا قلبم از محبت تو لبریز شود و روحم به تمنای آستان حضورت اوج گیرد و دوست بدارم تو را و دوست دارانت را . و دوستم بدارند آنان که به تو نزدیکند.

اکنون من در درگاهت ایستاده ام. آرام..... و در خود فرو می روم و لمس می کنم لطافت و شادابی روحم را. روحی که به باران مهربانی و رحمتت زنده شد، نشاط یافت و اوج گرفت.

 و چه کسی می داند بین تو و بندگانت چه اسراری نهفته است و چه کسی به تمنای وصلت زندگی می کند و دلشیفتگی به چه معناست و با پای پیاده و با سر به سوی محبوب دویدن و زل زدن به چشمانش یعنی چه؟

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

دعای نیمه شبی و دفع صد بلا بکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:45  توسط مهتاب  |