تبليغاتX
بهای حقیقت
یکی از بزرگترین تفاوتهاش اینه که اگه تا الان برای خودت زندگی می کردی از این به بعد باید به خواست و میل یکی دیگه زندگی کنی!!!!!!!!!!

باید کلی از کارهایی که انجام میدادی و دوست نداره کنار بذاری. کلی کار جدید را هم که بلد نیستی و دوست داره یاد بگیری!!!!!!!!!!!!!!

کلی از رفتارها و افکار و تمایلاتت تغییر می کنند. چون طوری خودت را با زندگی وفق می دهی که اون دوست داشته باشه و خوشش بیاد!!!!!!!!!!!!

اصلا شاید بشی یه آدم دیگه. شاید دوستانت بهت بگن چقدر عوض شده ای؟؟! ولی تو ناخودآگاه تغییر کرده ای. ولی با این حال دوست داری که دوستانت هنوز دوستت داشته باشند. حتی اگه تو همون آدم قبلی نباشی!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 21:58  توسط مهتاب  | 

عزیزان

انتهای جاده عشق می رسه به یکی شدن!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 12:55  توسط مهتاب  | 

دوستان عزیز ! هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط دیدم کسی تحویلم نمی گیره گفتم یک کاری کنم بهم توجه بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:21  توسط مهتاب  | 

هرکسی یک روزی میاد ، یک روزی می ره. مهم نیست چقدر موندنمون طول بکشه. مهم اینه که وقتی می رویم حس کنیم خیلی بوده ایم. خیلی زندگی کرده ایم. کلی کار خوب انجام داده ایم. کلی از بودن با اطرافیانمان لذت برده ایم. کلی مفید بوده ایم. مهم اینه که وقتی می رویم از بودن خودمن راضی بوده باشیم. خوشحال باشیم از زندگی ای که داشته ایم. از کارهایی که کرده ایم. دوستان، عرض و طول زندگیتان گسترده باد. در پناه حق.

.

.

خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 14:8  توسط مهتاب  | 

اولین روزی که شروع به درست کردن و نوشتن این وبلاگ کردم، تنها انگیزه ای که از این کار داشتم این بود که با نوشتن احساساتم می تونستم آروم بشوم. در واقع این وبلاگ برای من، تسکینی بود بر دردها و ناراحتی هام. به همین خاطر است که احساس وابستگی و تعلق خاطر زیادی بهش دارم. این وبلاگ، با اینکه فقط یک فضا و صفحه مجازی است ولی برای من مثل یک سنگ صبور بوده. جایی بوده که هر وقت دلم از چیزی می گرفت یا از چیزی ناراحت و غمگین می شدم یا سختی روزگار برام طاقت فرسا می شد، بهش پناه می آوردم. و چه پناهگاه خوبی! پناهگاهی که وقتی حرفهام را توش می نوشتم کلی از بار و سنگینی فشارها و سختی هام کم می شد. انگار مرهمی بر زخم هام بود. انگار دستان نوازشگری داشت که روحم را نوازش می کرد و من آرام می شدم. بارها و بارها دوتایی باهم، بهم زل می زدیم و اشک چشمانم در مقابلش جاری می شد. بدون آنکه کسی ببیند یا کسی بفهمد! ( الان هم اشک در چشمانم حلقه زد). چه دوستان زیادی که توسط این وبلاگ پیدا کردم و چقدر زیاد توانستم با دوستان خوبم ارتباط داشته باشم. آنها از حال من بپرسند و من از حال آنها! چقدر زیاد نظرات دوستانم آرام بخش جسم و جانم شدند! زمانهایی که شاید فقط یک خط نوشته آنها تمام ناراحتی های ذهنی و دغدغه های فکری ام را از بین می برد! و چه زمان های بسیاری که شاد بودم و می توانستم شادی ام را با دیگران تقسیم کنم! می توانستم با خدا حرف بزنم و درد دل کنم. شادی و غمم را بدون هیچ ترس و مانعی ابراز کنم. و حالا! و حالا من چقدر تغییر کرده ام. و چقدر وبلاگم، این سنگ صبور مجازی! این دوست بی صدا ولی صمیمی و رازدار، به من کمک کرد. بی انصافی است اگه نخوام ازش صمیمیانه تشکر کنم . وبلاگ عزیزم، خیلی دوستت دارم. اگه روزی به دلایلی مجبور شدم دیگه بهت سر نزنم ، مطمئن باش هیچ وقت فراموشت نمی کنم و همیشه در یادم می مانی............

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 13:30  توسط مهتاب  | 

فاصله بین غم و شادی به اندازه  یک پلک زدن است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 7:40  توسط مهتاب  | 

معبودا! تو را سپاس می گویم که آنقدر به من زندگی بخشیدی تا قلبم از محبت تو لبریز شود و روحم به تمنای آستان حضورت اوج گیرد و دوست بدارم تو را و دوست دارانت را . و دوستم بدارند آنان که به تو نزدیکند.

اکنون من در درگاهت ایستاده ام. آرام..... و در خود فرو می روم و لمس می کنم لطافت و شادابی روحم را. روحی که به باران مهربانی و رحمتت زنده شد، نشاط یافت و اوج گرفت.

 و چه کسی می داند بین تو و بندگانت چه اسراری نهفته است و چه کسی به تمنای وصلت زندگی می کند و دلشیفتگی به چه معناست و با پای پیاده و با سر به سوی محبوب دویدن و زل زدن به چشمانش یعنی چه؟

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

دعای نیمه شبی و دفع صد بلا بکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:45  توسط مهتاب  | 

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. از همه کسانی که باعث خوشحالیم شدند و من را دوست دارند واقعاْ ممنونم. منم همشون را دوست دارم.

خدایا! ازت متشکرم که چنین افراد با محبت و خوبی را در کنارم قرار دادی. امروز قلبم مالامال از عشق  و محبت عزیزان و دوستانم بود. ممنونم.

امروز بهترین روز تولدم بود. من دوباره امروز با عشق دوستانم متولد شدم. خیلی خوشحالم. خیلی زیاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 16:54  توسط مهتاب  | 

-گفت دلم می خواد باهم بریم عکاسی یه عکس ازت بندازیم.

--گفت کدوم عکاسی ؟ اگه عکاسش آقا باشه من نمیام ها!!!!!!

-گفت: نه!! تو فقط بیا خودم می دونم ........

--اونقدر کاراش بهم خورده بود و وقت کم آورده بود که نه تونست موهاشو خوب درست کنه نه صورتشو. همونطوری پاشد رفت عکاسی. دل تو دلش نبود. نمی دونست چه جوری عکس می اندازند...

-- با اینکه تمام تلاشش را کرده بود که خوشحالش کنه که اون عکسی که مدنظرش هست از آب در بیاد ولی وقتی دید عکس ها خوب نیفتادند دلش راضی تر شد. آخه می ترسید نکنه عکسش خوب بشه و اون بخواد پیش خودش نگه داره . اونوقت تند تند چشمش به عکس می افتاد و دلش تنگ می شد!!!! آخه دوست نداشت دلتنگیشو ببینه.........

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 23:10  توسط مهتاب  | 

هفتم مهر، سالگرد دوستیمون مبارک

مهربونم دوست عزیزم خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 13:6  توسط مهتاب  |